خلاصه درس نظریهها و مفاهیم ارتباطات جمعی کارشناسی ارشد - استاد دکتر تربتی
تعریف نقد و خلاصهای از اندیشة انتقادی:
ریشة واژه «کریتیک» که در تمامی زبانهای اروپایی به معنای نقد بکار میرود، به واژه یونانی «Krites» به معنای جداسازی و گاه «داوری» است؛ میرسد. واژهای که در دادرسیها نیز بکار میرفت. جالب است که واژه «کریسیس» یا بحران نیز از همین کلمه است. هنوز هم در فیزیک بعضی از مواقع این دو کلمه را به جای هم بکار میبرند.
پایة اصلی نظریة انتقادی رد «پوزیتیویسم یا اثباتگرایی» است که قادر نیست واقعیت را همچون مجموعة مناسبات درونی اجزاء در نظر گیرد و نگاهی دارد غیرتاریخی که از پیشنهادهای فراشد و ابزار پژوهش به شکل غیرانتقادی میگذرد و بدانها بیتوجه است. هورکهایمر اعتقاد دارد؛ هدف دستیابی به جامعهای که بر خود استوار باشد آرزویی است قدیمی که هیچ زادة جامعة مدرن نیست، اما در جامعة مدرن امکان دستیابی به این هدف «به دلیلی اجتماعی از میان رفته است.»
نظریة انتقادی به روشنی میبیند که نظریة سنتی تجربه که مهمترین ابزار دانایی میباشد، را خود میسازد، نتیجه این میشود که دانش اعتباری موقت مییابد، معیار صدق و کذبش را تنها در زمینهای که ما خود آن را فراهم آوردهایم، به دست میآورد، زمینهای که اعتبارش زود از کف میرود.
یکی از وظایف نظریة انتقادی از میان بردن دوگانگی یا تمایز میان نظریة تجریدی و استنتاج علمی می شود، که از فاصلة میان حکم فلسفی و تجربه میکاهد. نظریه انتقادی هم از «کنش استوار به نظریه» برمیخیزد، و هم سازندة شکلهای تازهای از این کنش است.
نکتة مهمی که در بحث نظریه انتقادی است رابطة مفهوم انتقاد نزد هورکهایمر با مفهوم «نقد ایدئولوژی» نزد مارکس در تأثیر تعیینکننده اقتصاد بعنوان عامل زیربنایی بر تکامل اجتماعی است.
پیشرفت علم با نیازهای راستین انسان امروز خوانا نیست، دانشمندان حتی تصوری هم از دگرگونی آن مناسبات اجتماعی ندارند که کار خودشان به آن استوار است. کارآیی عملی یک نکته است و خلاقیت شناختی – علمی مسئلهای دیگر. عقلانیت در سطح تولید شکل نمیگیرد و به این ترتیب قدرت نظارت بر آفرینش و نوآوری علم از میان میرود.
روشنگری: آزادی یا بندگی؟
چگونه روشنگری که میبایست منجر به رهایی میشد منجر به سلطه شده است؟
آدورنو و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری به «آرمان علم روشنگری» انتقاد کردند عقل ابزاری هدف سلطه بر طبیعت دارد. پیشرفت انسان در تسلط بر طبیعت نتایجی ضد انسانی به بار میآورد. آرمان روشنگری نهتنها بدست نیامده است، بلکه به بندگی انسان در برابر سرمایه نیز منجر شده است و به زندگی در جامعهای توتالیتر و به رشد فاشیسم انجامیده است.
مناسبات اجتماعی به نوعی شکل گرفت که تکامل آنها از اختیار انسان خارج شد. انسان بندة آنها گردید، و در نتیجه هم نسبت به طبیعت و هم نسبت به گوهر انسانی خویش بیگانه شد.
در قلب استدلالهای دیالکتیک روشنگری این نکته نهفته است که خردباوری «سرچشمه بحران حاضر» است. هورکهایمر از کسوف این خرد یاد میکند و در واقع از عقلی حرف میزند که موجود است اما به چشم نمیآید.
خردباوران تلاش داشتند انسان را از فکر اسطورهای – دینی رها کنند، یا به گفته نیچه «خداوند را بکشند» اما از آنجا که خردباوری نه به عقل عملی، بلکه به عقل ابزاری رسید، نتوانست خود را از بندهای اسطوره جدا و رها کند. روشنگری از این رو مورد متضاد خود را آفرید، زیرا خرد را جز خردابزاری نشناخت. عقلی که هدفش چیرگی بر طبیعت بود، خود در خدمت قانون مبادله بکار آمد.
صنعت فرهنگ و فرهنگی تودهای (آدرنو):
یکی از مهمترین مباحث روشنگری «صنعت فرهنگ» است، و از محصول اصلی آن یعنی فرهنگ تودهای. منطق تولید اثر فرهنگی چون کالا سرانجام به شکلگیری فرهنگی پست نازل منجر میشود که کارکردی ایدئولوژیک دارد، یعنی تصوری ناراست از مناسبات اجتماعی و شکل سلطه در سر تودههای مردم میآفریند: توجیه مناسبات دروغین.
آدرنو و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری نشان دادند که خرد ابزاری هر محصول فرهنگی را چون کالا تولید میکند، و بنا به همان منطق آشنای بتوارگی کالاها، در محصول فرهنگی نیز جهان باژگونه شکل میگیرد: آثار فکری و هنری همچون پیوست قوانین بازار آفریده میشوند، اما ادعای استقلال از مناسبات تولیدی دارند. صنعت فرهنگف تکنولوژی و نتایج خردابزاری را بکار میگیرد تا سلطة سرمایه را گسترش دهد. سازماندهی سرمایهدارانة تولید و نظام اقتصادی و اجتماعی استوار به مالکیت خصوصی ابزار تولید، رقابت، سودخواهی، امکان تحقق نیروهای آفرینشگر، ذهنی و معنوی را از میان میبرد.
فرهنگ اکنون مهری یکسان به همه چیز میکوبد. سینما، رادیو، و نشریهها نظامی میسازند که متحد است، درست همچون یک کل. فرهنگ آشکارا به یک صنعت تبدیل شده است و از قوانین تولید در بازار کالاها پیروی میکند.
مطالب کلاس:
از نظر آدرنو صنعت شباهتها را بیشتر کرده و همه چیز را یکدست و یک شکل کرده و به همین خاطر تفاوتها را نادیده میگیرد. به عبارتی اصطلاح «فرهنگ صنعتی» یعنی یکسانسازی همه چیز. با ظهور روشنگری و عقلانیت که با اسطورهزدایی و مفاهیمی کلی شروع شد و هدفی جز آزادی انسانها نداشت؛ خرافات عقبنشینی میکند. اما در سایه این توسعه که علم وعده آن را داده بود، عواملی مانند گازهای گلخانهای و آلودگیهای زیستمحیطی ظهور میکند. انتقاد این مکتب این است که انسان درسته که به توسعه رسیده؛ ولی این توسعه صنعتی سلیقههای ما را به شکل یکسان درآورده و پژوهشگران وارد حوزههایی شدهاند که میخواهند سلطه را توجیه کند. از نظر آنها علم و حتی هنر منفعتطلب شده است. آنها سعی میکنند برای فروش محصولات خود نیازهایی را در جامعه بوجود آورند.
از نظر آدرنو هدف صنعت فرهنگی مدیریت جهان است؛ زیرا بر تمامی جریان زندگی انسان اثر گذاشته و به شکلی تمامیتخواه بوده که در نهایت منجر به تشکیل حکومت توتالیتر (تمامیت خواهی فاشیسیم و نازیسیم) میشود.
آدرنو خواهان شکستن زبانی است که صنعت فرهنگی به ارمغان آورده و زبان روزمره ما را نیز تحت تسلط خود درآورده است. او اعتقاد دارد مردم زمانی لذت میبرند که نسبت به آن موضوع آگاهی ندارد.
بنیامین (فرشته تاریخ – تکثیر آثار فرهنگی)
به دلیل پیشرفت تکنولوژی، تکثیر فنی و مکانیکی آثار هنری که از سدة نوزدهم با پیدایش عکاسی و در آستانة سدة بیستم با سینما، گامی بزرگ به جلو برداشت، این امکان فراهم آمد که آثار هنری بهگونهای وسیع بازتولید، تکثیر و فروخته شوند. تا پیش از این تحول، این آثار چند ویژگی عمده داشتند: یکه بودند، با حفظ فاصله از تماشاگر (دور از زندگی هر روزه) وجود داشتند و در نتیجه دارای یک ویژگی جادویی بنام «تجلی» بودند. اثر هنری پس از تکثیر گسترده، فاقد اصالت و تجلی شده است. انگار «ارزش آیینی» آن نفی شده است. در مقابل، آثار هنری در پیکر نسخههای چاپی و کیفیت متفاوت، یا چون فیلم هر چند اثر تجلی گذشته را ندارد، اما در میان انبوه مردم جای گرفته است و بر آگاهی هنری، زیبایی شناسی و از این رهگذر بر تلقی آنان از زندگی و موقعیت اجتماعیشان تدثیری ژرف میگذارد. در واقع اثر هنری تبدیل به کالا شده است. باید توجه داشت که عناصر سازندة اثر هنری بدون تجلی بیمعنایند.
مطالب کلاس:
رسانهها خوشبختی را برای ما اسطوره کرده و آن را در قالب نمونههایی مانند لباس، ماشین و … نمایان میکنند. آنها قوه فکر کردن را از انسان میگیرد. اثار هنری ویژگیهای اصلی خود را از قبیل: یکه بودن، جاودانگی، یکانگی، اثرگذاری و مخصوصاً «تجلی» را از دست دادهاند. تفاوتی بین اصل و کپی آثار هنری نیست و هنر «ارزش آیینی» خود را از دست میدهد. معمولاً آثار هنری رازآلود (انسان را به تفکر وامیدارد) است. تکثیر نتوانسته باعث افول ارزش آثار هنری گردد.
از نظر بنیامین هنر امروزه سیاسی شده و بیشتر به دنبال تحقق اهداف نظام سرمایهداری بوده و ابزاری شده دست صاحبان قدرت. قدرتمندان به فکر ما پی برده و سعی میکنند تبلیغات خود را با آن همسو کنند.
تفاوت دیدگاه بنیامین و آدرنو:
بنیامین باور ندارد که اثر هنری به دلیل تکثیر مکانیکی، محتوایی مکانیکی یافته است. او، برعکس، معتقد است که با راهگشایی هنر به میان تودهها سطح هنر نازل نمیشود، بلکه سطح آگاهی تودهها رشد میکند.
اما آدرنو اعتقاد دارد که هر محصول صنعت فرهنگی که به حجم انبوه، و برای تودههای انبوه تولید میشود، در واقع سرچشمة بیگانگی و شیئیشدگی است. این شناختف زیباییشناسانه نیست، بلکه براساس عادت و آشنایی با رمزگان و کلیهشهها شکل میگیرد.
نظریه کاتارسیست:
تماشای خشونت از طریق تلویزیون یا از طریق رسانهها باعث فرونشاندن یا کاهش انگیزههای خشونت در افراد میشود. مخالف نظریه یادگیری اجتماعی «تقلید (کورکورانه) و همزادپنداری (شناختی)» است.
نظریه یادگیری به دو عامل تأکید دارد: 1) محرک، 2) پاسخ. یعنی اگر محرک با اهداف خاصی تنظیم شود پاسخ همانی خواهد بود که ما انتظار داریم.
در معنی شناسی (زبانشناسی) با سه سطح روبرو هستیم:
1 – پارهگفتارها، یعنی هر بار که یک جمله گفته میشود با دفعه قبل معنای متفاوتی داشته باشد. (علی خواهرش را به مدرسه برد، علی با خواهرش به مدرسه رفت).
2 – جمله، (معنی جمله مد نظر است.)
3 – گزاره: نه به ساختار جمله و نه به گوینده و بافت جمله توجه نداریم. (صدق یا کذب جمله مد نظر است)
ما در ارتباط با پارهگفتارها سروکار داریم. پارهگفتارها منجر به یک کنش میشود.
نظریه کنش گفتاری Speech act theory
توسط جان آستین مطرح شد.
1 - جملات خبری گونة اصلی جملات زبان هستند، 2 -کاربرد اصلی زبان اطلاعدادن است. 2 - صدق و کذب معنا را میتوان تعیین کرد.
صدق و کذب معنا مشخص نمیشود. (مانند من فردا پول شما را میدهم) بجای صدق و کذب جمله میتوان جا یا نابجا بودن جمله را مشخص کنیم. گوینده در صدق و کذب معنا تأثیر دارد مانند نظر یک قاضی.
هربرت مارکوزه
از اعضای مکتب فرانکفورت بوده و دارای دو کتاب «انسان تک ساحتی(تکبعدی)»، «اروس(میل به زندگی) و تمدن» را نوشته است. اروس(میل به زندگی) در مقابل تاتالوس (میل به مرگ) قرار دارد. از نظر فروید میل به زندگی همان غریزه جنسی است، اما مارکوزه میل به زندگی را صرفاً در غریزه جنسی (سکس) نمیداند. لیبرالیسم سیاسی را سرکوبگر میداند. تغییرات اجتماعی که به همراه خود نگرشهای آزادگرایانهتری را نسبت به جنسیت و موقعیت اجتماعی زنان به ارمغان آورده، خود شکلی از سرکوب است. این نظام تولیدی و این جامعه تکنولوژیکی انسان تک ساحتی را بوجود میآورد. بواسطه رسانهها و از طریق تبلیغات و صنعت نیازهای کاذبی بوجود آمده که نهتنها طبقه کارگر را به آن معنای گذشته از بین برده و آنان را به طبقه متوسط تبدیل کرده بلکه بروز هرگونه انقلابی را نیز از بین برده است.
هابــرماس:
۱) او نظر هورگهایمر و آدرنو را نفی میکند و میگوید مدرنیته آنقدرها که میگویند بد نیست. او مدرنتیته را یک پروژه ناتمام میداند که باید آن را از طریق خرد ارتباطی که همان خرد جمعی بوده و منجر به دموکراسی میگردد و همچنین با منطق و کنش متقابل تعالی دهیم. او اعتقاد به «خرد ارتباطی» در حوزه عمومی دارد و میگوید ما قسمتهای بدِ ارتباطات را مطالعه نکردهایم. منطق مکالمه کنش، متقابل، خرد ارتباطی
۲) دیالوگ (تکگویی) باید طبق یک منطقی به مونولوگ (یکگویی) تبدیل شود.
۳) هابرماس میخواهد نقدهایی که گفتهاند مدرنیته نتوانسته ما را به آزادی برساند خرد ارتباطی را مطرح میکند.
۴) هابرماس در انتقاد از مارکس میگوید در بررسی یک سوژه باید به موقعیت اقتضایی توجه کرد. مارکس اعتقاد دارد یک ایدئولوژی وجود دارد که باعث بدفهمی ما در کشف موضوع میشود.
۵) هابرماس اعتقاد دارد ما براساس پراکسیس (کنش انسانی) میتوانیم خوب و بد را از هم تشخیص دهیم.
۶) (مهم) نقد از نظر هابرماس تعالیبخشیدن است. هابرماس از واژه «زیست جهان» استفاده میکند. یعنی جهان پیش علمی، جهان واقعی انسان، جایی هست که در آن در حال زندگی کردن هستیم.
۷) هابرماس در نقد میگوید مگر قرار نبود دوره روشنگری ما را به رهایی و آزادی برساند. پس چرا این اتفاق نیفتاده؟
۸) او بر خلاف آدرنو و هورکهایمر که خرد را نقد میکردند اعتقاد دارد خرد در نهایت به آزادی منتهی میشود. آنها فقط به «خرد ابزاری» توجه نمودهاند.
۹) هابرماس تفاوت در علوم تجربی و انسانی را پذیرفته؛ ولی در جایگاه هرمونتیک (تفسیر یا به ریشه بازگشتن) است. مثلاً در مورد واژه «در بازه» ممکن است تفسیرهای متفاوتی مانند: «همینجوری در بازه، در بازه که بری بیرون، در بازه که بیایی داخل، در بازه که سر و صدا میاد و …)
۱۰) علوم انسانی را باید از دریچه هرمونتیک نگاه کرد. ما باید «کنش اجتماعی» را بشناسیم. معنای این کنش را براساس آن تآویل یا تفسیر کنیم و یا به عبارتی معنا باید تفسیر شود. باید دو فرهنگ یکسان باشد. زیست جهان است که تفسیرهای مشترک را بوجود میآورد. زمانی که معنا براساس تفسیرهای مشترک مشخص میشود کنش اجتماعی یا ارتباط برقرار میشود.
۱۱) ارتباط از نظر هابرماس ارتباط یک کنش است نه یک فرایند. زیرا تفسیر کردن یک کنش است.
۱۲) تفسیر از دنیای تجربه علمی بدست نمیآید. بلکه با «زیست جهان مشترک» است که ارتباطات شکل میگیرد.
هابرماس کاربرد خرد را به دو بخش تقسیم:
1 – کاربرد علم و تکنولوژی است که وبر و مارکس به آن اشاره کرده و جنبه منفعت طلبی و مصلحتاندیشی است. (خرد ابزاری)
2 – بخش دیگر خرد، «خرد ارتباطی» است که در اول خرد سیاسی بوده، چون محدودههای ارتباطی را کنار میگذارد و از بین میبرد. خرد سیاسی چون منفعت جمعی را به منفعت فردی ترجیح میدهد؛ پس محدودیتهای ارتباطی را کنار میگذارد. در نظر گرفتن مصلحت جمعی بجای مصلحت فردی. در اینجاست که پراکسیس یا مناسبات اجتماعی و انسانی مطرح میشود.
گستره همگانی:
یک خرد ارتباطی جهانی یا یک توانش «بالقوه» ارتباطی داریم که میتواند ما را به یک همگویی و توافق برساند. «گستره همگانی» جایگاهی است که ما میتوانیم توانش بالقوه را به بالفعل دربیاوریم. گستره همگانی میان دولت و جامعه مدنی است. به زندگی شخصی و خصوصی ما ارتباطی ندارد. فضای اظهار نظر، مکالمه، بحث و چارهجویی در مباحث همگانی است. بگونهای آرمانی اظهارنظر آزادانه است. هر کسی میتواند در این فضا شرکت کند. افراد امتیازی نسبت به همدیگر نداشته و با هم برابرند. در انگلستان، فرانسه، آلمان رونق داشته است.
مهمترین نقش را در گستره همگانی نشریات و روزنامهها داشتهاند. گستره همگانی محصول دوره روشنگری است که هر دو با نقد شروع شده است. در گستره همگانی ممکن است بحثهایی مطرح شود که خیلی آرمانی است و دستیافتن به آن امکانپذیر نباشد.
گستره همگانی یک نهاد یا مجموعهای از نهادهای رسمی نیست. گستره همگانی میتواند به رابطه بین دو دوست نیز محدود شود. در گستره همگانی باید هم اشکالی از کنش ارتباطی وجود داشته باشد.
این سئوال همیشه در ذهن هابرس بوده که چرا رسانهها به رشد گستره همگانی کمک نکردند. رسانهها باید محلی میشد برای گفتگوی آزاد. هابرماس به فضای مجازی که امروزه رشددهنده واقعی گستره همگانی است اشاره نکرده است.
میتوان گفت که در روزگار ما نظارت تکنولوژیک (بر بنیان تکنیک یا نقشهای که باید تحقق یابد) ارتباط پراتیک (کنش متقابل یا ارتباط براساس مکالمه و چارهجویی) را شکست داده است.
مشخصات گستره همگانی (خرد ارتباطی) عبارتند از: 1 – اصل هوشمندی (خردمندانه بیان شدن نکتهها)، 2 – اصل حقیقت، 3 – اصل عدالت، 4 – اصل صحت و درستی
گستره همگانی دارای آزادی بیان است که در نهایت منجر به دمکراسی میشود.